سيد حسن مير جهانى طباطبائى

470

جنة العاصمة ( فارسي )

گردن او را به زمين كوبيد ، و خواست او را بكشد ، ياد گفتهء رسول خدا و وصيّت او كرد كه او را به آن امر فرموده بود ، فرمود : سوگند به آن كسى كه گرامى داشت خدا او را به پيغمبرى ، اى پسر صهّاك ، اگر كتاب خدا از پيش نبود ، و پيغمبر از من عهد نگرفته بود ، هرآينه مىدانستى كه تو داخل خانهء من نمىتوانى بشوى . پس عمر فرستاد و دادرس خواست ، مردمان هجوم آوردند و داخل خانه شدند ، على جست بسوى شمشير خود ، قنفذ برگشت بنزد ابو بكر و او مىترسيد كه على با شمشير از خانه بيرون بيايد ، چونكه شجاعت و بىباكى او را ديده بود ، به قنفذ گفت : برگرد و اگر بيرون آمد به سختى دور خانهء او را بگيريد ، اگر ممانعت كرد خانهء او را آتش بزنيد ، و همهء ايشان را بسوزانيد . پس قنفذ ملعون برگشت و با ياران خود بدون اذن دور خانه را گرفتند ، و تا رفت على شمشير خود را بردارد پيشى گرفتند ، و جمع بسيارى دور او را گرفتند ، آن حضرت شمشير بعضى از آنها را گرفت ، مهلت ندادند و طنابى به گردن او انداختند ، فاطمه در ميان ايشان و على حائل شد ، و نزد درب خانه ايستاد كه نگذارد شوهرش را ببرند ، قنفذ بشدّت او را زد كه مردن او در اثر زدن قنفذ بود ، اينقدر تازيانه به بازوى فاطمه زده بود كه جاى آن مانند بازوبندى شده بود از زدن آن ملعون . بيرون بردن قوم على را از خانه بسوى مسجد پس على عليه السّلام را كشان‌كشان از خانه بيرون بردند بسوى مسجد نزد ابو بكر ، و عمر با شمشير بالاى سر على ايستاده ، و خالد بن وليد و عبيدة بن الجراح و سالم غلام ابى حذيفه و معاذ بن جبل و مغيرة بن شعبه و اسيد بن حضير و بشير بن سعد و ساير مردمان با اسلحه دور ابو بكر جمع بودند . سليم بن قيس مىگويد : به سلمان گفتم : آيا داخل شدند در خانهء فاطمه